|
زرتشتِ ايرانی و زرتشتِ نيچه
نيچه در نخستين نوشتههایاش نامِ آشنایِ Zoroaster را به کار میبرد که از ريشهیِ يونانی ست و در زبانهایِ اروپايی به کار میرود. Zoroaster نخستين بار در يادداشتهایِ 1870-71 ديده میشود؛ يک دهه پيش از نوشتنِ چنين گفت زرتشت. در اين يادداشت، چهبسا با لحنی دريغآميز، میگويد که، ’اگر داريوش شکست نخورده بود، دينِ زرتشت بر يونان فرمانروا شده بود.‘(15) همچنين در رسالهای از اين دوران، که پس از مرگِ او به چاپ رسيده، به داستانِ شاگردیِ هراکليتوس نزدِ زرتشت (Zoroaster) اشاره میکند. (16)
 |
زرتشت، پيامبرِ ايرانی، در سپيدهدمِ تاريخِ بشری، هستی را پهنهیِ جنگِ نيک و بد دانسته است که در دو چهرهیِ ايزدیِ همستيز، يعنی اهورا و اهريمن، نمايان میشود. اين تفسير پيشاهنگِ تفسيرِ مسيحیای ست که هستی را پهنهیِ ’گناه و کيفرِ جاودانه‘ میشمارد و يا تفسيرِ سقراطی و افلاطونیای که مثالِ ’نيکی‘ را، در مقامِ والاترين ارزش، بر تارکِ هستی مینشاند.

|
نام زرتشت به صورتِ ايرانیِ باستانیاش، يعنی Zarathustra، نخستين بار در کتابِ دانشِ شاد (17)(پارهنويسِ ۳۴۲) پديدار میشود که در ۱۸۸۲ انتشار يافته است. نيچه نخستين پارهیِ ’پيشگفتارِ زرتشت‘، يا نيايشِ او در برابرِ خورشيد، از کتابِ چنين گفت زرتشت، را اين جا گنجانده است. اين پاره در سالِ پس از آن در نشرِ بخشِ يکم از چهار بخشِ چنين گفت زرتشت در جایِ اصلیِ خود قرار میگيرد.
جایِ آن است که بپرسيم نيچه چرا نامِ آشنایِ Zoroaster را رها کرد و به صورتِ ايرانیِ باستانیِ آن روی آورد، يعنیZarathustra ؛ صورتی که چهبسا جز فيلولوگهایِ سررشتهدار از زبانهایِ باستانیِ هند–و–ايرانی کسی با آن آشنا نبود؟ او خود در اين باره توضيحی نمیدهد، ولی دليلِ آن، به گمانِ من، میتواند اين باشد که نيچه میخواهد نه با زرتشتِ شناخته شده در اروپا از راهِ يونان، که با زرتشتِ اصلی در سرآغازِ تاريخ از درِ همسخنی درآيد. و چنان که خود میگويد، با اين همسخنی میخواهد هم به انديشهگرِ بزرگِ آغازين ادایِ احترام کند و هم بزرگترين ’خطا‘یِ او را به او يادآور شود و از زبانِ او اين خطایِ بزرگِ آغازينِ تاريخِ بشر را درست گرداند. خطایِ اصلیِ زرتشت ( و تمامیِ دينآوران و فيلسوفانِ بزرگ که بنيادِ تاريخِ انديشهیِ بشری را تا به امروز گذاشته اند) اين است که هستی را بر بنيادِ ارزشها، بر بنيادِ اخلاق، بر بنيادِ نيک و بد، تفسير کرده اند.
 |
هرگز از من نپرسيده اند، امّا میبايست میپرسيدند که معنایِ نامِ زرتشت در دهانِ من چیست؛ در دهانِ نخستين اخلاقناباور: معنایِ آن درست ضدِّ آن چيزی ست که مايهیِ بیهمتايیِ شگرفِ اين ايرانی (Perser) در تاريخ است.

نيچه |
زرتشت، پيامبرِ ايرانی، در سپيدهدمِ تاريخِ بشری، هستی را پهنهیِ جنگِ نيک و بد دانسته است که در دو چهرهیِ ايزدیِ همستيز، يعنی اهورا و اهريمن، نمايان میشود. اين تفسير پيشاهنگِ تفسيرِ مسيحیای ست که هستی را پهنهیِ ’گناه و کيفرِ جاودانه‘ میشمارد و يا تفسيرِ سقراطی و افلاطونیای که مثالِ ’نيکی‘ را، در مقامِ والاترين ارزش، بر تارکِ هستی مینشاند.
نيچه در برابرِ اين اخلاقباوری (Moralismus) اخلاقناباوریِ (Immoralismus) خود را مینشاند که هستی را در ذاتِ خود فارغ از ارزشهایِ بشری میداند و بر آن است که ’بیگناهیِ‘ نخستينِ آن را به آن بازگرداند(18). بدين سان است که هستیشناسیِ اخلاقباورانهیِ زرتشتِ اصلی، که در سرآغازِ تاريخ به ميدان آمده و ذهنیّت و فرهنگِ بشری را شکل داده، در برابرِ هستیشناسیِ اخلاقناباورِ زرتشتِ نيچه قرار میگيرد که در پايانِ اين تاريخ، در روزگارِ برآمدنِ ’واپسينِ انسان‘ (19) ندایِ گذار از انسان به اَبَرانسان را سر میدهد.
اَبَرانسان انسانی ست بر ’انسانیّتِ‘ خود چيره شده و به بیگناهیِ نخستين بازگشته؛ انسانی که میتواند بر ’انسانیّت‘ِ اخلاقیِ خود، و همهیِ تُرُشرويی و سختگيری و خشکیِ آن، خنده زند. اَبَرانسان انسانی ست ’خندان‘ که هستی را از همهیِ رنگها و نيرنگهایِ بشری (و بس بسيار بشری) آزاد میکند و آن را، با ارادهیِ از ’کينتوزی‘ رها شدهیِ خويش، چنان که هست، میپذيرد و به زندگانی ’آری‘ میگويد.
بدينسان، اخلاقناباوریِ زرتشتِ نيچه درست پادنشين يا نقطهیِ مقابلِ اخلاقباوریِ زرتشتِ اصلی ست. نيچه در کتابِ اينک، مرد!، که در آن به شرحِ زندگانیِ روشنفکرانه و تحليلِ کوتاهی از آثارِ خويش میپردازد، دليلِ گزينشِ نامِ زرتشت را برایِ گزارشِ فلسفهیِ خويش بازمیگويد:
 |
زرتشت به اندازهیِ تمامِ انديشهگرانِ ديگر دلاوری دارد. راست گفتن و نيک تير انداختن، اين فضيلتِ ايرانی ست. —فهميدند چه میگويم؟ ... از خويش برگذشتنِ اخلاق از سرِ راستگويی، از خويش برگذشتنِ اهلِ اخلاق و به ضدِّ خويش بدل شدن— به من— اين است معنایِ نامِ زرتشت در دهانِ من.

نيچه |
هرگز از من نپرسيده اند، امّا میبايست میپرسيدند که معنایِ نامِ زرتشت در دهانِ من چیست؛ در دهانِ نخستين اخلاقناباور: معنایِ آن درست ضدِّ آن چيزی ست که مايهیِ بیهمتايیِ شگرفِ اين ايرانی (Perser) در تاريخ است. زرتشت بود که نبردِ نيک و بد را چرخِ گردانِ دستگاهِ هستی انگاشت. ترجمانیِ اخلاق به مابعدالطبيعه، در مقامِ نيرو[یِ گرداننده]، علّت، غايت به ذاتِ خويش، کارِ او ست. اين پرسش، امّا، در جا پاسخی در بُنِ خويش در بر داشت. زرتشت بود که اين شومترين خطا را پديد آورد، خطایِ اخلاق را: پس او میبايد همچنين نخستين کسی باشد که به اين خطا پی میبَرَد. او نه تنها از هر انديشهگرِ ديگر در اين باب تجربهیِ درازتر و بيشتری دارد که— تمامیِ تاريخ ردِّ تجربیِ اصلِ [وجودِ] بهاصطلاح ’نظمِ اخلاقیِ جهانی‘ ست— بالاتر از آن اين است که زرتشت راستگوتر از هر انديشهگرِ ديگر است. آموزهیِ او، و تنها آموزهیِ او، ست که راستگويی را در مقامِ والاترين فضيلت مینشاند— برخلافِ ترسويیِ’آرمانخواهانِ‘ و گريزِشان از برابرِ واقعیّت. زرتشت به اندازهیِ تمامِ انديشهگرانِ ديگر دلاوری دارد. راست گفتن و نيک تير انداختن، اين فضيلتِ ايرانی ست. —فهميدند چه میگويم؟ ... از خويش برگذشتنِ اخلاق از سرِ راستگويی، از خويش برگذشتنِ اهلِ اخلاق و به ضدِّ خويش بدل شدن— به من— اين است معنایِ نامِ زرتشت در دهانِ من. (20)
روايتِ سنّتیِ زرتشتی حکايت میکند که زرتشت در سی سالگی به کوهستان رفت و ده سال در آن جا به انديشه پرداخت و سپس در مقامِ پيامآور از جانبِ ايزدِ نيکی، اهورامزدا، به سویِ مردمان آمد تا آنان را از گردشِ چرخِ هستی بر محورِ جنگِ نيکی و بدی آگاه کند و آنان را به گرفتنِ جانبِ نيکی برانگيزد. امّا زرتشتِ دوّمين پيامی درستِ ضدِّ اين دارد و نه تنها هستی را گردنده بر محورِ نيک و بد نمیداند، که آن را صحنهیِ رقص و بازیای آزاد از هر قيدِ اخلاقیِ ماوراءِ طبيعی میداند. اگر زرتشتِ نخستين، در سرآغازِ تاريخِ گشوده شدنِ افقِ روحانی به رویِ بشر، از همسخنی با خدا و پيامآوری از جانبِ او به سویِ انسانها بازمیگردد و کتابِ ’آسمانی‘ میآورد، زرتشتِ دوّمين در پايانِ اين تاريخِ روحانی پديدار میشود و تکاندهندهترين و همچنين رهانندهترين پيام را با خود دارد: خدا مرده است!
با اين پيام او پايانِ امکانِ تفسيرِ اخلاقی و غايتباورانهیِ هستی و تاريخِ روحانی و ماوراءالطبيعهیِ بنيادينِ آن را اعلام میکند و امکانِ تاريخِ ديگری را برایِ بشر بشارت میدهد. پيامِ او اين است: ’به زمين وفادار باشيد و باور نداريد آنانی را که با شما از اميدهایِ اَبَرزمينی سخن میگويند.‘ (21)
بر گرفته از نوشتهای داریوش آشوری
|